محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

حالا واسه اومدنت لحظه شماری میکنم

آره عزیزم آره پسرم حالا دیگه واسه اومدنت از شمارش هفته ها گذشتیم .. دیگه چیزی نمونده و اما حال این روزهای مامان ::: شکم عین خربزه نوک تیزه ... دائم باید مواظب باشم به جایی برخورد نکنی ... اونقدر شکمم اومده پائین که راه رفتن هم برام سخت شده ... میخوام توی خونه هر کاری بکنم باید مراقب شما باشم که بهتون آسیب نخوره .. خم و راست شدن دیگه اصلا تو کارم نیست .. نمی تونم حتی جورابامو پام کنم .... خلاصه عزیزم که دیگه حسابی بزرگ شدی ... می دونم تو گل پسرم مرد شدی ...حال مامان دوباره بد شده حالت تهوع و ویار اوایل دوباره اومده سراغم ... دستگاه گوارشم که حسابی بهم ریخته انگار شما اومدی روی معده مامان نشستی ... روی زمین نشستن که اصلا توی...
14 مهر 1392

پارک

چند وقت تصمیم داشتم با کالسکه به پارک ببرمت ... آخه پارک دیوار به دیوار خونه ماست ولی من حسابی تنبلی میکردم ... بلاخره دیروز عصر که یاسمن هم پیش ما بود با هم همت کردیم و راهی پارک بغل شدیم.. اولش که گذاشتمت توی کالسکه کلی گریه کردی و لبات و برچیدی و بغض کردی ... بعد که رسیدیم پارک و درخت ها و بچه ها و همه فضا رو دیدی انگار خوشت اومد که راهت می برند و تو هم نظاره میکنی ... خلاصه چند تا دور که زدیم و شما کلی دید زدی و یاسمن هم کلی از سواری دادن تو لذت برد خیلی راحت به خواب رفتی .. اونقدر خوابت عمیق بود که وقتی خونه رسیدیم و روی تخت گذاشتمت بازم به خوابت ادامه دادی ..   بعد کلی گریه و بغض کردن تازه تصمیم گرفتی و بی...
2 مهر 1392

ماجرای من و کارام 1

سه ماه و هفت روزه بودم ....  مامانی دیگه منو زیاد روی راکر نمی زاره اول به خاطر اینکه همش دوست دارم خودمو پرتاب کنم و از کمر خم میشم بر گردم از روش  و دوم اینکه اونقدر با عروسکهای راکرم حرف میزننم و جیغ میکشم که هم سر مامانم درد میگیره هم اینکه میام پائین تا بگیرمشون فقط کله ام می مونه اون بالا اینم عکساش اینجا داشتم براشون نقشه میکشیدم حالا کم کم میرم پائین و بهشون دست میزنم بهشون مشت میزنم حالا بازم برم پائین تر یا نه !! دیگه کارایی که بلدم اینه که عاشقه دستامم اینقدر دوست دارم هر دوتاشو تا ته بکنم توی حلقم !! اینقدر صدا در بیارم گاهی هم حسابی عق بزنم! تازه اگه بشه دوست دارم پاهامو هم ...
25 شهريور 1392

قشنگ ترینی

مثل عادت نیستی تا ساده انکارت کنم تو نفس های منی باید که تکرارت کنم مقتضای بودنی یعنی که بی تو نیستم زندگی بخشی و باید عمر ایثارت کنم ...
25 شهريور 1392

پیراهن مردونه

دو روز بعد از ختنه کردن  بابا عباس و مامان پروانه و عمو حسن و عمو محسن قرار شد برای دیدن شما گل پسر تشریف بیارن تو هم خیلی خوشحال بودی اصلا انگار نه انگار که دیگه خبری از دردهای ختنه بود  و حسابی یادت رفته بود .. منم تصمیم گرفتم برای اولین بار  تن شما پیراهن مردونه کنم گفتم بزار بابا عباس حال کنه که نوه اش مرد شده !! البته کلی حال کردن و کلی هم قربون صدقه شما رفتن ... ولی من روی هم رفته تیپهای اسپرت و برات بیشتر دوست دارم راستش من دلم نمیخواد زود مرد بشی ... میخوام همیشه کنارم باشی وقتی مرد بشی همش باید نگران رفتنت از پیشم باشم ولی وقتی کوچیکی و بهم نیاز داری به این زودیها ترکم نمی کنی ...فکر کن دوست داشتنت اونقدر زیاد که م...
25 شهريور 1392

ختنه کردن گل پسر

عزیز دلم می دونم که خیلی دیر شده بود دکترا همه گفته بودن زیر سه ماه برای شما بهتره ولی از اونجا که من دائم نگران وزن گیری شما بودم و هی دلهره و امروز و فردا های من و بابا بلاخره به امروز رسیدیم و  قطعی مامان تصمیم راسخ گرفت که در هر حالی دیگه ببریمت باید هر چه زودتر این قضیه رو تموم میکردیم اینطوری استرسش برامون بیشتر بود .. صبح که از خواب بلند شدی زیاد سر حال نبودی بر عکس همیشه انگار چشمات سرما خورده بود و اصلا هم نمی خندیدی .. ساعت ١١ بیمارستان الغدیر وقت گرفته بودیم  .. همش از صبح دعا میکردم همه چی به خوبی پیش بره و هزاران بار از خدا خواستم پشت و پناهت باشه و بهت توان تحمل بده که زیاد اذیت نشی ... ساعت ٩ صبح شیرت و دادم...
18 شهريور 1392